یادم هست آن وقت را که به من گفتی:تو پر از غروری!

و من لبخندی تحویلت دادم.یعنی:نه!تو اشتباه می کنی...

و حالا...وقتی زمین خورده ام و تظاهر می کنم به فروتنی؛

وقتی پا بست زمین شده ام چون مترسک و أدای درخت ها را در می آورم؛

وقتی که از ترس زندگی به کام مرگ می روم و ژست شجاعت می گیرم؛

وقتی که به خاطر بغض گلویم سکوت می کنم و وانمود می کنم حرفی برای گفتن نیست؛

وقتی که خیس از اشکم اما لبخند می زنم که شبیه اشک شوق باشد؛

 وقتی دلم سر جایش نیست و وانمود می کنم که آن را هدیه کرده ام به خدا...

و قتی أدای عاقل ها را در می آورم درحالی که...

تو هنوز آنقدر زیرک هستی که بفهمی جریان از چه قرار است؛مگر نه؟؟؟