سلام ...اولين باره که توي يه کامنت نميدونم چي بنويسم ...÷س يه خاطره تاريخي تعريف ميکنم ...آورده اند در قوم بني اسرائيل قحطي شد و باران نيامد ...دعا فايده نکرد ...ندا آمد به حضرت موسي(ع) که به فلاني بگو دعا کند ..طرف آمد براي دعا و چنين دعا کرد (قريب به اي مضمون) که خدايا تو که کريمي رحيمي بخشنده اي و و و .....پس اين قحطي از کجاست؟..گمونم يه جاي کار ايراد داره..نميدونم بادها حرفت رو گوش نميدن؟! ...نميدونم ابرها به حرفت گوش نميکنند؟! ....جناب موسي(ع) به او فرمود آرام اين چه جور دعا کردنه ..ندا آمد که يا موسي رهايش کن بگذار راحت با ما سخن بگه ..ما اينگونه سخن گفتنش رو دوست داريم ..:((( ..ياد اون شعر مولوي افتادم که : ما برون را ننگريم و قال را .......
جالب بود ...نو بود ......